close
تبلیغات در اینترنت
مطالب عشقولانه ی کوتاه

موضوعات
اطلاعات کاربری
آرشیو
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب پربازديد
مطالب تصادفی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
درباره وبلاگ

مهدی نعمتی/اهل صومعه سرا/دانشجوی کارشناسی علوم تربیتی/دانشگاه پیام نور رشت /(12/4/67)/...............ای که بر وبلاگ من کردی گذر/ترسم بروی ، بدون اظهار نظر/من نگویم نظر خوب بده/نقد بر پایه ی اسلوب بده/ره نشانم بده بی عیب شود/یا از این صفحه به کل غیب شود
منوی اصلی
آمار سایت
    آمار مطالب
  • کل مطالب : 404
  • کل نظرات : 1921
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 63
  • آمار بازدید
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 5
  • بازدید امروز : 53
  • باردید دیروز : 6
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 59
  • بازدید ماه : 97
  • بازدید سال : 1,700
  • بازدید کلی : 73,658
  • مشخصات
  • آی پی : 34.228.30.69
  • سیستم عامل :
  • مرورگر:
کدهای اختصاصی
پشتیبانی
RSS

Powered By
Rozblog.Com
جستجو
آخرین ارسال های انجمن
درباره : مطالب عشقولانه ی کوتاه ,

هنوزم فراموشت نکرده ام بااین که فراموش شده ام!

 

هنوزم صدایت رامیشنوم بااینکه صدایم نکرده ای!

 

هنوزهم همه جامیبینمت باینکه به دیدنم نیامده ای!

 

هنوزهم باعشق توپابرجام بااینکه خودت رازیرباعشق دیگری شکسته ای !

 

هنوزهم همان طورمقدس دوست دارم بااینکه زندگی خودرابه تباهی کشانده ای!

 

هنوزهم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرندبااینکه چشم برچشم دیگری دوخته ای!

 

هنوزهم دلواپس دلنگرانی های توام بااینکه ازهمه آدمها بریده ای!

 

 به هزاران شادی نفروشم غم پنهان ن تورا

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب عشقولانه ی کوتاه ,
 
 
به پرواز پرنده ها...به تبسم های بی ریا...و به آواز محبوس قناریها  

         حسودیم میشود...

یک روز گم شدم...یک لحظه گم شدم...و تمام کوچه ها از گریه تو پر شد.

              سالهاست من از دریچه دلم به تو نگاه میکنم...


         همانجاست که میشود دوباره برای رسیدن به تو اوج بگیرم...

    و یادم اید روزی که می خواست برود...ده بذر گل به من داد و گفت:

          این ده بذر را بکار...هر وقت جوانه زدند من بر میگردم...

     من انها را یکی یکی کاشتم...و با جوانه زدن هر کدام از دانه ها نور

             امیدی در دلم روشن میشد...

اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت...ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم  :

         یک سنگریزه هیچ وقت جوانه نخواهد زد



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب عشقولانه ی کوتاه ,

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميري برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش مهمي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي بر مي گرده با عجله مياد سمتت........بدون براش عزيزی.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش قشنگي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني باهات اشك ميريزه........بدون دوستت داره.

 

و اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني آروم تركت مي كنه........بدون عاشقته

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب عشقولانه ی کوتاه ,

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب عشقولانه ی کوتاه ,

یادگار من است این درخت که خستگی تبرت را میگیرد

عمیق تر  بزن  سطحی  نمی خواستمت !!!

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب عشقولانه ی کوتاه ,

زماني عاشقي وميتوني ادعا کني عشقت واقعيه که رهاش کني...در قفس رو باز کني و بزاري پرنده ي قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بزار اونقدر بره که تو انتهاي آسمون ببينیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتني باشه، برميگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جايي که ميخواد برسه. به همون جايي که دل کوچيکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رويات خوشحال کنه

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

آخرين مطالب ارسالي
وقتي دستام خالي باشه
تاریخ : سه شنبه 18 مرداد 1390
متن آهنگ یه مسافر شاهرخ
تاریخ : شنبه 01 مرداد 1390
دوست و دوستدارت: خدا
تاریخ : سه شنبه 10 خرداد 1390
شعر طنز کراوات
تاریخ : سه شنبه 20 اردیبهشت 1390
ترانه ی جدیدم(دلم چه خوش بود الکی)
تاریخ : شنبه 17 اردیبهشت 1390