close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه

موضوعات
اطلاعات کاربری
آرشیو
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب پربازديد
مطالب تصادفی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
درباره وبلاگ

مهدی نعمتی/اهل صومعه سرا/دانشجوی کارشناسی علوم تربیتی/دانشگاه پیام نور رشت /(12/4/67)/...............ای که بر وبلاگ من کردی گذر/ترسم بروی ، بدون اظهار نظر/من نگویم نظر خوب بده/نقد بر پایه ی اسلوب بده/ره نشانم بده بی عیب شود/یا از این صفحه به کل غیب شود
منوی اصلی
آمار سایت
    آمار مطالب
  • کل مطالب : 404
  • کل نظرات : 1921
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 63
  • آمار بازدید
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 5
  • بازدید امروز : 24
  • باردید دیروز : 6
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 30
  • بازدید ماه : 68
  • بازدید سال : 1,671
  • بازدید کلی : 73,629
  • مشخصات
  • آی پی : 34.228.30.69
  • سیستم عامل :
  • مرورگر:
کدهای اختصاصی
پشتیبانی
RSS

Powered By
Rozblog.Com
جستجو
آخرین ارسال های انجمن
درباره : داستان کوتاه ,
امروز صبح که ازخواب بيدارشدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز درزندگي ات افتاد،از من تشکر کني!!! اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي…. فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام!!! اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي! تمام روز با صبوري منتظر بودم.با آن همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي . تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي وفوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا، فکر، يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. دوست و دوستدارت: خدا
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

داستان در مورد دختر ك...وچكی است كه در یك كلبه محقر دور از شهر در

 

یك خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود

 

 و او نوزاد زودرس، ضعیف و شكننده ای بود. همه شك داشتند كه زنده

 

بماند. وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملك را با هم گرفت. تركیب

 

خطرناكی كه پای چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس

 

بود.


چون مادری داشت كه او را تشویق و دلگرم می كرد. مادرش به او گفت:

 

«علی رغم مشكلی كه در پایت داری، با زندگیت هر كاری كه بخواهی می

 

توانی بكنی، تنها چیزی كه احتیاج داری ایمان، مداومت در كار، جرات و یك

 

روح سرسخت و مقاوم است.» بدین ترتیب در 9 سالگی دختر كوچولو بست

 

های آهنی پایش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكتر ها می گفتند كه هیچ

 

گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول كشید تا قدم های

 

منظم و بلندی را برداشت و این یك معجزه بود.

 


او یك آرزوی باور نكردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان

 

شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته

 

باشد؟ در 13 سالگی در یك مسابقه دو شركت كرد و در تمام مسابقات،

 

آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند كه این كار را كنار بگذارد، اما

 

 روزی فرا رسید كه او قهرمان مسابقه شد.

 


از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شركت كرد و برنده شد. در سال

 

1960 او به بازی های المپیك راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن

 

دنیا، یك دختر آلمانی قرار گرفت و تا بحال كسی نتوانسته بود او را شكست

 

دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400

 

متر، 3 مدال المپیك گرفت.

 


آن روز او اولین زنی بود كه توانست در یك دوره المپیك 3 مدال طلا كسب

 

 كند...

 


در حالی كه گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.....

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی

ورودی خانه ،

صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .

مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و

گلدانی خوشبوتر از پیش

در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید .

و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست

نمی داند

 آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت

پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش

باشی .

سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند

همان کسی که نصیحتش نمودید

بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده . 

میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را

گرفت

و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش

فرستاده .

میزبان سر خم نمود .

ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد

دوباره آب نوشید .

ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید :

هیچگاه امید کسی را نا امید نکن،

 شاید امید تنها دارایی او باشد .

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

ماهيگير مکزيکی


صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صید برگشته بود. یک ماهی

 

 بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟

 


ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد.

 


توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟

 


گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت می برم، گیتار می زنم و با

 

دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم.


توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق دیگر بخری. بعد از آن

 

می توان بدون واسطه جنس هایت را بفروشی. بعد 

 


 می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی همین اطراف بزنی


ماهیگیر گفت: بعد چی؟


- بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی


ماهیگیر گفت: بعد چی؟


- بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب می فروشی


ماهیگیر پرسید: بعد چی؟


- بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری


ماهیگیر پرسید: بعد چی؟


- بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با

 

دوست هایت در دهکده نوشیدنی بنوشی.

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,


روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم.

 

 خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت به صحرا

 

 آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است

 

 که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد: در همین لحظه

 

 خداوند او را امتحان میکند، عکس العمل او را مشاهده کن. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک

 

 لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای من تا تو

 

 مرابینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی من

 

 نابینایی را بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است. رو کرد به

 

 آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا

 

 دهد؟ مرد گفت: خیر. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست

 

 می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه � بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُيخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُي‌خُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِيگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُي‌خُوريم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد

جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است

پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود

جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد

پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد

جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است

پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد

جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است

پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد

جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد

پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

احمد شاملو

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:

چرا گریه می كنی؟

هیزم شكن گفت:

تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:

"آیا این تبر توست؟"

----------------------------------------------------------

به ادامه ی مطلب مراجعه شود


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن

منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد

نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند

مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان

پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه

جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت

هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای

خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط

شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهی خیره به

اومی نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری

دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا

قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست

است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی

هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا

کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای

آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.

گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان

هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود

را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی

هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه

ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان

بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد

رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم

کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم

قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود

 

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود!!! گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی قرعه به نام تو میشود!!! گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود!!!

--------------------

منبع وبلاگ نمیدونی!!!!؟؟؟

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,
مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند هنگام ورود ، دسته

 

بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و

 

 آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟ ،فرشته در حالیکه داشت نامه ی

 

 را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت

 

 می رسد به خداوند تحویل می دهیم. مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را

 

داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند، مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟ ، یکی از

 

 فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می

 

فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!!مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می

 

 کنی و چرا بیکاری ؟ ،فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب

 

 تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق

 

 دعاهایشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند : <<خدایا ممنونیم>>

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از

خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره

 ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....


بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم

 بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن

 را محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک

است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و

از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»…..استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند….آنها به اولین مسأله نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند…..سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
” کدام لاستیک پنچر شده بود ؟”


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
 فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد اما نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد...
او به  کلیسا
رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت ! گفت: قیمت جهنم چقدره؟
 کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم .
مرد با خوشحالی آن را گرفت و از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,
مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود
 
كه متوجه شد پسر 4 ساله اش
 
 
تكه سنگي برداشته و بر روی ماشين خط مي اندازد .


مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت
 
و چندين مرتبه ضربات محكمي بر
 
 
دستان كودك زد
 
بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود


در بيمارستان كودك به دليل
 
شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را
 
از دست داد .

وقتي كودك پدرخود را ديد
 
با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر
 
 
انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟


مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود
 
و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت
 
 
ماشين خود بازگشت
 
و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين.


و با اين عمل كل ماشين را از بين برد
 
و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه
 
 
كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

"دوستت دارم پدر "


روز بعد مرد خودكشي كرد ..
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

ماهی برکه


پدرش گفته بود که این برکه ماهی درشت ندارد اما نگفته بود بزرگ یعنی


چقدر. پسرک نوجوان با تردید و امید قلابش را در آب انداخت. صیاد که با قایقش از


عمیق ترین قسمت برکه دست خالی بر می گشت، به پسر گفت: "دیگه ماهی نیست ...


نیست، ماهی های اینجا خیلی کوچک هستن " او هم نگفت کوچک یعنی چقدر. پسرک کلاه


حصیری اش را بالا آورد و به فکر فرو رفت. او فقط می خواست یاد بگیرد. می خواست مثل


پدرش یک روز ماهی های درشت صید کند. قلاب تکان خورد و پسر محکم چوب را در دستانش


گرفت. یک ماهی در دامش افتاده بود ولی پسر نمی توانست آن را از آب بیرون بکشد.


به هر زحمتی بود ماهی را از آب بیرون کشید، ماهی بزرگ و قوی بود و


شاید بزرگترین ماهی ای که تا به حال از برکه صید شده بود. پسرک به اطرافش نگاهی


کرد و ماهی را در آب رها کرد و گفت: "برو خونتون ماهی کوچولو! من تازه اومدم،

 


تا ظهر حتما یه ماهی بزرگ خواهم گرفت".


 


 

امیدوارم هیچ وقت فرصت های بزرگ زندگیتون رو به طمع فرصت های بزرگتر


از دست ندین. همیشه اگه چیزی زود به دست اومد و راحت به دست اومد، دلیل بر این


نمیشه که همه لحظه های آینده پر از این فرصت ها خواهد بود.

 


لطفا نظرتون رو بگید

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین

 

 نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار

 

 صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را

 

پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن

 

دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با

 

تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟" شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر

 

 او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟" شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین

 

 گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را

 

هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق

 

 را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

 

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

 

 دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود

 

 تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:


او با خط بچگانه نوشته بود:


کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار


مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار


بیرون بردن زباله ها : ۲دلار


نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار


جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار


مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و

 

پشت برگه ی صورتحساب نوشت:


بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ


بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ


بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ


بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ


و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی

 

 پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و

 

گفت: مامان دوستت دارم


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...
!

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد
كه در انتظار او بود
:
سلام بابا ! يك سئوال از شما
بپرسم؟
بله حتمأ. چه سئوالي؟

بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي
گيريد؟
مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين
سئوالي
مي كني؟

فقط مي خواهم بدانم
.
-
اگر بايد بداني، بسيار خوب مي
گويم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت: مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد
عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود
كه پولي براي
خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در
اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و
برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه
هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين
رفتارهاي كودكانه وقت
ندارم
.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را
بست.
مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط

براي
گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر
كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده
كه او

براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم
پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند
.
مرد به سمت اتاق پسر
رفت و در را باز كرد.
خوابي پسرم ؟

نه پدر ، بيدارم
.
من فكر كردم
شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني
بود و همه ناراح تي هايم
را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته
بودي
.
پسر كوچولو نشست ،
خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير
بالشش برد و از آن زير چند
اسكناس مچاله شده در آورد.مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و
با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست
پول
كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا
۲۰ دلار
دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به
خانه
بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم
... !!!

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

 

 آن كه شنيد و آن كه نشنيد

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را

چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.


دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر

است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...


«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد،

همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»


آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي

نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.


سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:


«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت

آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت

و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و

 درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:


«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و

صراحت است.


مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در

خودمان باشد...

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را

 

 پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در

 

 صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه

 

كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض

 

كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و

 

 لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع

 

خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..

 


بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام

 

خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت

 

 سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد

 

شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.

 

 بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم

 

مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و

 

 دقايقعلوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

 


بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت.

 

مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است،

 

شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و

 

 سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه

 

 مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از

 

 حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.

 


بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول

 

من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.


بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.


بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد

 

از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن

 

 بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا

 

باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر

 

باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و

 

 كينه و حسد بشري نباشد.

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,


قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی

 عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال

 چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله

نیست و شما به زودی خواهید مُرد.


دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و
 با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون

بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی

توانند از گودال خارج شوند.


بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش

 برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.


قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه

 بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می

 شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.


وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی

شنیدی؟»


معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که

دیگران او را تشویق می کنند.

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

 

ماجراي ملا حسن و سيلي خوردن از دختري زیبا

حکايتي ديگر از از کتاب " اسرار اللطيفه و الکسيله "

لقمان فرزند ابوجعفر مانول نقل کرده است که :
روزي آخوندي گرانمايه به نام شيخ ملاحسن در ايام قحطي کاشان

براي گرفتن جيره ي حکومتي به مرکز شهر رفت و مردم شهر را ديد که در صفي طولاني ايستاده اند

و در انتظار گرفتن قوت روزانه ي خود هستند .
مرد و زن همه از بامدادان منتظر بودند .
آخوند روشندل نيز به جمعيت پيوست و همچون ديگران به انتظار ايستاد و در دل مي گفت :
همانا اکنون خداوند تبارک و تعالي از من بسيار خشنود است که همچون ديگران هستم و از قدرت ديني خوداستفاده نمي کنم ..
از قضا کسي که روبروي ملاحسن ايستاده بود دختري زيباروي با پيراهن و دامني بسيار رنگين بود اما شيخ ملا حسن با خود گفت من اسير شيطان نمي شوم و چشمان خود را بر زمين دوخت
چندي نگذشته بود که مردم شاهد اتفاق عجيبي شدند .
دختر زيبا روي با عصبانيت سيلي درناکي را روانه ي ملاحسن کرد و فرياد زد " حرامزاده ".
مردم مات و مبهوت در تعجب ترجيح دادند

از صف خود خارج نشوند اما ساعتي نگذشته بود که باز دخترک سيلي دردناکتري را روانه ي شيخ کرد و با صداي بلند تري فرياد زد :

" پست فطرت
اما شيخ ملا حسن مظلوم در صف ايستاده بود و از خود دفاعي نمي کرد .

تعدادي خواستند از صفشان خارج شوند و ببينند چه شده است تا اگر هتک ناموسي شده سر ملا را از تن جدا کنند که فرياد سربازان حکومتي بلند شد

و مردم دريافتند جيره رسيده است .همهمه اي بلند شد و همه ماجرا را رها کردند و رو به سوي سربازان کردند .
تا شب همه ي مردم جيره ي خود را گرفتند .

هنگام برگشتن به خانه تعدادي از دوستان ملاحسن به او گفتند تو را چه شده بود و چه کردي که آن دختر بر تو سيلي زد ؟
شيخ ملا حسن , اين آخوند صاحب کرامت فرمود:
"والله در صف که ايستادم فکر خدا و خدمت به خلق بر من مستولي شده بود . آن دختر دامن ريبايي بر تن کرده بود و من چيز عجيبي در دامن او ديدم .
دامن آن دخترک لاي ماتحتش گير کرده بود و ماتحت آن زيبا رو متبرج شده بود .

من براي رضاي خدا و خدمت به خلق دستم را دراز کردم و دامنش را از ماتحتش خارج کردم و اين شد که آن دختر بر من سيلي زد ."
چون ديدم بسيار عصباني شده است استغفرالله گفتم و دامنش را در ماتحتش به جاي اول فرو بردم اما اين بار نيز آن ناجوانمرد مرا سيلي زد .

چه بگويم

خدا همه را هدايت کند

لعنت خدا بر شيطان رجيم !
براستي که چندي بعد شيخ ملاحسن از عارفان روزگار شد ....

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

ازدواج جن با انسان


کتاب دانستنيهايي درباره جن ، تا ليف حضرت حجته السلام والمسلمين حاج شيخ

ابوعلي خداکرمي ماجرايي واقعي درباره ي ازدواج جن با انسان نقل شده که از اين قرار

 است:


ماجرايي در تاريخ 1359 شمسي مطابق با 1980 ميلادي ماه آوريل بوقوع پيوست، که

اهالي کشور مصر به شهرهاي نزديک و روستا هاي مجا ور را به خود معطوف داشت ، و

 آنرا نويسنده معروف ، استاد اسماعيل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن))

چنين مي نويسد:

مرد 33 ساله اي ، به نام عبدالعزيز مسلم شديد ، ملقب به <ابوکف> که در دوم

راهنمايي ترک تحصيل کرده بود ، به نيروهاي مسلح پيوست و در جنگ خونين جبهه ي

 کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واين مجروحيت او منجر به فلج شدن

 دو پايش گرديد ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و

برادرانش با پاي فلج به زندگي خود ادامه دهد

ادامه ی این داستان واقعی را در ادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

      
 
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
                                   
ادامه ی این داستان را در ادامهی مطلب بخوانید

ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يک بار دختري حين صحبت با پسري که عاشقش بود، ازش پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان کني... پس چطور دوستم داري؟

How can you say you love me
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت کنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

because your voice is sweet
صدات گرم و خواستنيه،

because you are caring
هميشه بهم اهميت ميدي

because you are loving
دوست داشتني هستي،

because you are thoughtful
با ملاحظه هستي،

because of your smile
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکي کرد و به حالت کما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو کنارش گذاشت با اين مضمون


Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حرکاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني پس منم نميتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore
نه!معلومه که نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم


True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you
"ولي عشق کامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays
"سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حکم مي کنه که چه شخصي در قلبت بمونه

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

ظهر شيطان را ديدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برميداشت. گفتم: ظهر

 شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده اي؟ بني آدم نصف روز خود را بي تو گذرانده

 اند... شيطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پيش از موعد! گفتم: به راه عدل و

انصاف بازگشته اي يا سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟ گفت: من ديگر آن شيطان

 تواناي سابق نيستم. ديدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام

 ميدادم، روزانه به صدها دسيسه آشکارا انجام ميدهند. اينان را به شيطان چه نياز

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

داستان واقعی وبسیار زیبار

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,



روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :


می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست .


فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با

 من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، ارامگاه

 خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .


این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته

 بود ؟


و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان

همه سر به زیر انداختند.

 
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی .. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 
انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.


خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام بر خاستی.


اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های

گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.


در ذهنت چيست
که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ...

اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه
که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند
که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

                            

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

 

نشسته بود روی زمين و داشت يه تيکه هايی رو از روی زمين جمع می کرد.

بهش گفتم:کمک نمی خوای؟

گفت:نه،خودم جمع می کنم.

گفتم:حالا اين تيکه ها چی هست؟بدجوری شکسته،معلوم نيست چيه.

نگاه معناداری کرد و گفت:قلبم.اين تيکه های قلب منه که شکسته،خودم بايد جمعش کنم.  

بعدش گفت:می دونی چيه رفيق،آدمهای اين دوره زمونه دلداری بلد نيستن.وقتی     می خوای يه دل پاک و بی ريا رو به دستشون بسپاری،هنوز تو دستشون نگرفته،   می اندازنش زمين و می شکوننش.می خوام تيکه هاشو بسپارم به صاحب اصليش.اون دلداری خوب بلده.می خوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب بشه.آخه می دونی اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خيلی دوست داره.

تيکه های شکسته قلبش رو جمع کرد و يواش يواش از من دور شد و من توی اين اين فکر که چرا ما آدمها دلداری بلد نيستيم موندم.دلم می خواست بهش بگم،خب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی؟! انگار فهميد تو دلم چی گفتم.برگشت و گفت:دلم رو به دست هر کسی نسپردم.اون برای من هر کسی نبود.گفت و اين بار رفت سمت دريا.سهمش از تنهاييهاش دريا بود که رازدارش بود.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

 

 در یک موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمۀ بسیار زیبای مرمرینی به نمایش

 گذاشته بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند.کسی نبود که مجسمۀ زیبا

را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد:

« این منصفانه نیست،چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو

در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم! »

مجسمه لبخند زد و آرام گفت :

« یادت هست ، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند ، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟ »

سنگ پاسخ داد:

« آره ، آخر ابزارش به من آسیب می رساند ، گمان می کردم می خواهد آزارم دهد ، من تحمل این همه

درد و رنج را نداشتم . »

و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد :

« ولی من فکر کردم بطور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک

شاهکار تبدیل شوم . بطور حتم در پی این رنج ، گنجی نهفته هست.

پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن ، بتراش و صیقل بده !

لذا درد کار هایش و لطمه هایی را که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هر چه بیشتر می شدند

 ، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم .

امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارندو بی توجه عبورمی کنند . »


« از کتاب مشکلات را شکلات کنیم به قلم مسعود لعلی.»

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

*اگر به دنبال آرامش ذهن هستید به پیشامدهای زندگی برچسب خوب یا بد نزنید*

 

     

سالها پیش در اسکاتلند خانواده "کلارک" آرزویی داشتند.

کلارک  و همسرش به  سختی کار میکردند و پول  آن  را  در  بانک  میگذاشتند  بااین

نیت که خانوادگی یعنی به اتفاق ۹ فرزندشان به امریکا بروند.

سالها  طول  کشید اما  هر طور  بود آنهابه اندازه کافی پول پس انداز کردند  گذرنامه

 هایشان را گرفتند و در یک کشتی اقیانوس پیما جا ذخیره کردند.

این  اقدام جسورانه  همه  افراد خانواده را غرق در  هیجان  کرده  بود  اما  چند  روز

پیش ازمسافرت کوچکترین پسر خانواده را سگی گاز گرفت.

پزشک  معالج  پای  پسر را  بخیه زد ولی پرچم زردی سر در خانه شان  نصب  شد

به علامت آنکه به  احتمال ابتلا  به  بیماری هاری  تمام خانواده  به  مدت  ۱۴ روز

در  قرنطینه   بسر خواهند  برد.

رویای  خانواده  از هم  پاشیده  بود.

آنها  نمیتوانستند  طبق برنامه  به  امریکا بروند .  پدر  درحالیکه  ناامیدی و  خشم

وجودش را پر  کرده بود به اسکله  رفت تا  رفتن  کشتی را بدون خانواده   کلارک

ببیند. پدر   سخت  از  شدت ناراحتی  گریست  و آن  پسر  را سرزنش کرد و  ازاینکه

بدشانسی به او  رو کرده بود   سخنان کفرآمیز بر لب آورد. 

۵ روز  بعد  خبری  وحشتناک  به اطلاع مردم اسکاتلند رسید:

"کشتی عظیم تایتانیک غرق شد."

کشتیی که گفته میشدهرگز غرق نمیشود بقعر اقیانوس رفت و صدها زندگی را   با 

 خودش برد.قرار  بود خانواده کلارک  در  آن کشتی  باشد ولی به این  سبب  که پسر

کوچک خانواده  را سگ گاز گرفته بود آنان جا مانده بودند.

وقتی آقای کلارک خبر را شنید پسرش را در آغوش گرفت وخدا را سپاس گفت   که

خانواده ا و را حفظ کردو آنچه میپنداشتند فاجعه ای غم انگیزبرایشان شده   تبدیل

به خیر و برکت شد.

 

                                چونکه  قبضی  آیدت  ای راهرو

                                 آن صلاح توست آتش دل مجوی

                                              "حضرت مولانا"

 

از کتاب *مشکلات را شکلات کنید* مسعود لعلی

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

            

 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

                                          

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت ، مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ، مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ، معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ، گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ... فاطمه باز هم خندیده بود ، آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ، آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود ، حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ، پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ، پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ، صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ، - داداش سیگار داری؟ سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ، نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد : - پولام .. پولاااام ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ، - بیچاره ، - پولات چقد بود ؟ - حواست کجاست عمو ؟ پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ، جای بخیه های روی کمرش سوخت ، برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ، دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ، ... - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ... چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ، خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ، در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند ، - داداش آتیش داری؟ صدا آشنا بود ، برگشت ، خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ، - آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ... جوان شناختش ، - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ... پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره .... افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد ، - آییی یی یییییی مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ، - بگیریتش .. پو . ل .. ام صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ، - چاقو خورده ... - برین کنار .. دس بهش نزنین ... - گداس؟ - چه خونی ازش میره ... دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش دستش داغ شد چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و ... بست . نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود ... تاریک . ......... همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین ، هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟! کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟ زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
نظر شما درباره اين داستان قشنگ چيست ؟

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه ,

                                       

 

يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من، اول من!… من مي خوام كه توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن»!



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

آخرين مطالب ارسالي
وقتي دستام خالي باشه
تاریخ : سه شنبه 18 مرداد 1390
متن آهنگ یه مسافر شاهرخ
تاریخ : شنبه 01 مرداد 1390
دوست و دوستدارت: خدا
تاریخ : سه شنبه 10 خرداد 1390
شعر طنز کراوات
تاریخ : سه شنبه 20 اردیبهشت 1390
ترانه ی جدیدم(دلم چه خوش بود الکی)
تاریخ : شنبه 17 اردیبهشت 1390